تبليغاتX
از نسل باران

از نسل باران

Manuel Bandeira.......هرچه را در من جدَی و نوازنده است اینجا آهسته در گوش تو زمزمه میکنم

 

 

تمام سهم تو از دوست داشتن من دلواپسی شد

 

و تمام سهم من از تو ،عشق

 

چه تقسیم عادلانه ای!

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7 توسط سپیده|

 

تا آن هنگام که فصل آخر در کتاب زندگی انسانی نوشته نشده ،هر صفحه  و هر تجربه ای مهیج است!همه چیز گشوده است و قابل تغییر!کسی که تنها به فصل های قدیمی  ورق خورده ی کتاب بیاندیشد،نقطه اوج فصل آخر زندگی را از دست میدهد...!

                                                                   "مارگوت بیگل"

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:38 توسط سپیده| |

 

اگر روز سخن می گفت
مژده شب را می داد.

***

باشد از تنهایی ام بیرون می زنم
اما به کجا بروم؟

***

با هر پرسشی دو نیمه می شوم:
پرسشم و خودم.
پرسشم در پی پاسخ است
و خودم به دنبال پرسشی دیگر!

 

***

چه کنم با این آسمان
که بر شانه هایم می پژمرد!

***

زندگی اکسیر مرگ است
از این رو هرگز پیرنمی شود!

***

دریا همیشه در خلسه است
از این رو هرگزش ایستاده نمی بینی!

***

اگر دریا بیشه باشد
کلمات هم  پرنده اند!

***

صخره ها
به سرود آبها بی اعتنا هستند.

***

شهابی فرو می افتد
 برگی نیز
اما این کجا و آن کجا؟

***

...نسیمی تنبل.
تاب ایستادن ندارد
نمی تواند از این گل دل بکند!

***

روشن ترین برقها
از دل می آیند
چنان که سیاه ترین ابرها!

***

کمتر پیش می آید که ما حقیقت را
جز از لبانی که مرده است بپذیریم!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:29 توسط سپیده| |

چقدر این شعر حسین پناهی رو دوست دارم:

"همه چی از یاد آدم می ره

مگه یادش که همیشه یادشه"

کاش میشد گاهی یاد آمها هم یادشون بره

کاش میشد این بار تو بازی "یادم تو را فراموش"

من بازنده باشم نه تو

اما من یادم بود و تو مثل همیشه فراموش کردی


نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 15:14 توسط سپیده| |

 

چه حس خوبیه به پایان رسوندن آخرین دقایق سال در جوار تو و شروع سال جدید .

بودن در کنار تو در چنین لحظه ای آرزوی همیشگی من بود و خوشحالم که امسال این آرزو تحقق پیدا کرد.


سال ۹۰ هم   با همه اتفاقات خوب و بدش ،با همه خوشیها و ناخوشیهاش به آخر رسوندیم و با امید به داشتن روزهای بهتر سال جدید رو شروع میکنیم.


امیدوارم در سال جدید به همه آرزوهای ریزو درشتتون برسید.

شاد ،سربلند و موفق باشین.

درلحظه تحویل سال برای منم دعا کنید.

بیایید بر سر سفره هفت سین دلمان معجونی از عشق و محبت و امید بگذاریم تا هر قطره آن مرهمی باشد بر زخمهای کهنه دلمان.

دوستان عزیزم

                     عیدتون مبارک

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:30 توسط سپیده| |

یه ضرب المثل معروف هست که میگه اسب پیشکشی رو نباید دندوناشو شمرد!

حالا قضیه چیه؟!

خدمتتون عرض میکنم.

چند هفته قبل تو یه روز کاری حوالی ساعت 11 ظهر بنده سر کار بودم و طبق روال همیشه که تو این

ساعت سیل عظیم متقاضی یهو به اداره ما هجوم میارند و البته نمیدونم چرا ملت  همیشه ظهر که میشه

تازه یادشون می افته  باید بدنبال کارهای اداریشون برن!!!!

بگذریم ...مشغول انجام کارم و در عین حال درگیر سرو کله زدن با متقاضی بودم که یهو صدای موسیقی

دلنشین پدر خوانده رو شنیدم!متوجه شدم که این موسیقی دلنشین متعلق به تلفن همراه بنده ست.

گفتم:بله بفرمایید.

پشت خط خانمی با صدای نازک و دلنشینی گفت:

سلام ...خانم...؟

گفتم بله خودم هستم...شما؟

گفت:من از شرکت MSI  تماس میگیرم.خانم...شما تو سایت ما عضو شدید و خوشحالم بهتون بگم که شما در قرعه کشی اعضای سایت ما برنده شدید و هدیه نوروزی شما با پست براتون ارسال میشه.لطفا بعد از دریافت هدیه حتما به شماره ...تماس بگیرید و به ما اطلاع بدید که جایزه خودتونو تحویل گرفتید.

با خوشحالی گفتم:واقعا؟؟؟خیلی ممنون...چشم حتما تماس میگیرم.

شب وقتی سری به سایت این شرکت حامی مشتریان سرزدم!دیدم شخصی تو قرعه کشی ماه قبل یه دستگاه تبلت برنده شده!!!!!!!

خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم که اگه تبلت نباشه بالاخره یه چیز خوب هدیه میدن!!!!!!!

خلاصه چند هفته ای گذشت و خبری نشد تا اینکه دیروز جناب پستچی زحمتکش لطف کردن و هدیه نوروزی این شرکت بلند آوازه رو برام آوردن .یک بسته بزرگ !!!!!خیلی هیجانزده شدم ...وقتی جعبه رو باز کردم فک میکنید چی دیدم؟؟؟؟

خب زیاد به مغزتون فشار نیارید:-)

یک تقویم نوروز سال 91 که پر از تبلیغات این شرکت بود و یه کارت پستال نوروزی با امضای چاپی مدیرعامل محترم !

خب بله...از قدیم گفتن اسب پیشکشی رو نباید دندوناشو شمرد!

فقط الان باید زنگ بزنم و به شرکت اطلاع بدم که نگران نباشید هدیه نوروز ی شما صحیح و سالم به دستم رسید.

پ.ن:امروز تولدت دوست داشتنی ترین خواهر دنیا ست.

سحر عزیزم تولدت بی نهایت مبارک و همیشه شاد و سربلندو موفق باشی.



نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:42 توسط سپیده| |

 

گاهی خیلی تلخی

آنقدر که اگر تمام شکر دنیا را در تو حل کنند

باز شیرین نمی شوی

نه

شیرین نمی شوی.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:0 توسط سپیده| |

امروز ۱۹ بهمن بود.امروز وبلاگ "از نسل باران"یک ساله شد.

وقتی بهش فکر میکنم می بینم که چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که بالاخره تصمیم گرفتم یه وب

درست کنم.تو این یک سال اتفاقات زیادی افتاد البته منظورم اتفاقات مجازیه!

بهترین اتفاق آشنایی با کسانی بود که  بهترین دوستانم شدن البته دوستان مجازی!با اینکه هیچوقت

ندیدمشون و شاید هیچوقت هم نبینمشون ولی خیلی دوستشون دارم و اگه چند روز از اونها بی خبر

باشم واقعا دلم براشون تنگ میشه.

البته منشاء همه این روابط خوب و صمیمی رادیو جوان بود که متاسفانه الان جز نامی

از اون باقی نمونده...

بگذریم ...الان که دارم این متنو مینویسم برف می باره و زمین کاملا سفید پوش شده.هوا به شدت

سرد و همه قشنگیه زمستون هم به باریدن برف.

و اما یه آرزوی زمستونی!

امیدوارم روزهای زندگیتون مثل برف، قشنگ و به گرمی آفتاب باشه اما به کوتاهی آب شدن

 برف نباشه:-)

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 22:50 توسط سپیده| |

یک نفس

فاصله بین مرگ و زندگی

یک تلاش

فاصله بین برنده و بازنده ست

خداوند تو را آفرید

با روحی که هرگز نمی میرد

با فطرتی پاک

و قلبی که شفاف تر از آینه ست

حالا نوبت توست

کاری کنی که خداوند را از آفرینش خود خشنود سازی




نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:5 توسط سپیده| |

این کشور یکی از آینده‌دارترین مردان جوانی را که تا به حال در بازی «پین‌بال» ظاهر شده‌اند وقتی از دست داد که پسرم ـ هری ـ به ارتش فراخوانده شد. به عنوان پدرش احساس نمی‌کردم که همین دیروز به دنیا آمده، ولی هروقت به این پسر نگاه می‌کردم می‌توانستم قسم بخورم که تمامش (تولدش) همین هفته‌ی پیش بوده. خیلی سریع و بدون فکر می‌گویم که ارتش یک «بابی پتی» دیگر را گرفته است.
برگردیم به ۱۹۱۷. بابی پتی درست همین قیافه‌ای را برای خودش درست می‌کرد که هری دارد. پتی یک بچه‌ی لاغر مردنی اهل «کراسبی» در «ورمونت» بود که آن هم در ایالات متحده است. بعضی از پسرهای دسته این‌طور می‌گفتند که پتی سال‌های جوانی‌اش را زیر درخت‌های افرای ورمونت گذرانده و پیشانی‌اش بارها قطرات شیره‌ی افرا را حس کرده.
یکی از آن‌هایی که زیاد دور و بر دخترها می‌پلکیدند، گروهبان «گروگن» بود. پسرهای کمپ همه نوع نظری درباره‌ی گروهبان داشتند: خوب، دارای ایده‌های مزخرف و... که قصد ندارم دوباره همه را تکرار کنم. روز اولی که پتی وارد آن کمپ شد، گروهبان مشغول آموزش طریقه‌ی گرفتن اسلحه بود. پتی برای خودش یک روش زیرکانه و منحصر به‌فرد برای حمل اسلحه داشت. وقتی که گروهبان فریاد زد: «راست‌فنگ»، بابی پتی اسلحه‌اش را روی دوش چپش گذاشت. زمانی که گروهبان گفت: «پیش‌فنگ»، او با همان دستش تفنگش را بالا گرفت. این یک روش مطمئن برای جلب توجه گروهبان بود. او نزدیک پتی آمد و بلند گفت:
ـ خب احمق. چت شده؟
پتی خندید و گفت:
ـ بعضی وقت‌ها گیج می‌شم.
گروهبان پرسید:
ـ اسمت چی بود؟ «باد»؟
ـ بابی. بابی پتی.

بقیه داستان در ادامه مطلب

نویسنده: جی. دی. سلینجر
مترجم: علی شیعه‌علی

پ.ن:معذرت بابت طولانی بودن متن ولی ارزش خوندن داره.امیدوارم شما هم به اندازه من ازاین داستان خوشتون بیاد.

 

شاد باشید.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 18:36 توسط سپیده| |

ذهنی زمستانی می خواهد

تا یخبندان را ببینی و شاخه های درختان کاج را

که ستبر و زبر شده اند از برف ها

 

سرما باید خورد دیر زمانی

تا عرعر های یخ زده شاخی شده را نگریست

و صنوبرهای کهنه را در دوردست دید

 

آنک خورشید دی ماه

و شمایی که نباید بیاندیشید اندوه زوزه باد را در خش خش برگ ها

خاک لبریز است از همان سموم

که در آن برهوت جاری است

 

کسی در برف دارد می شنود

او خود هیچ است و نگاه می کند هیچی خود را

هیچی را که نیست جایی

هیچی را که هست

سروده:

Wallace Steven

ترجمه: محمد حسین بهرامیان

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:1 توسط سپیده| |

 امشب یک سبد ترانه رو گوش می کردم

یاد یک سبد ترانه ای افتادم که یک سال تموم   پنج شنبه و جمعه ها

راس ساعت ۱۰ شب گوش می کردیم و همگی هر کجا که بودیم تو این ساعت

خودمونو به محل  قرار یعنی وب یک سبد ترانه می رسوندیم و به قول

خودمون تا آخر برنامه اونجا پلاسیده و گروهیده (دور هم جمع)می شدیدم...

همه ما میدونیم که این جمله ها عنوان  هر کدوم از پست های

وب یک سبد ترانه مورد علاقه خودمونه.

فقط برای مرور یه خاطره نوشتمشون.نویسنده خوش ذوق این جمله ها

رو هم که همگی خیلی خوب می شناسیم ولی برای کسانی که شنونده

 این برنامه فوق العاده نبودن می گم.نویسنده شهاب نادری هستن.

*سکوت کن بانو، صدای من  در میان همین سکوتها متولد می شود.

*باران می وزد باد می بارد

*می گیم/می خندیم/شادیم امام هرگز خرد و اندیشه رو فراموش نمی کنیم

*بیا برای آرامش کائنات دعا کنیم

*فراموشی راز عجیب دختران دریا بود.

*بازی کنید کودکان/بازیست کار زندگی /من هم خزان را دیده ام /هم نوبهار زندگی(شعر مورد علاقه من)

*با تمام صدایی که در گلویت داری سکوت کن برام

*خطوط چهره ام را فراموش کن صدایم را به خاطر بسپار

*و مرگ کرمهای ابریشم برای تولد دوباره ست/برای پرواز است

*همین روزها کسی در خانه را خواهد زد /گوش کن

*چشمهای تو کشف من بوده است

*باد رویاهای فراوانی با خود آورده بود

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 0:21 توسط سپیده| |

از گورخر پرسيدم
آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد
يا كه سفيدي با خط هاي سياه؟
و گورخر از من پرسيد
آيا تو خوبي با عادت هاي بد
يا بدي با عادت هاي خوب؟
آيا آرامي اما بعضي وقتها شلوغ مي كني
يا شلوغي بعضي وقتها آرام مي شوي؟
آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي
يا غمگيني بعضي روزها شاد؟
آيا مرتبي بعضي روزها نامرتب
يا نامرتبي بعضي روزها مرتب؟
و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد.
ديگر هيچوقت
از گورخري درباره خط روي پوستش
نخواهم پرسيد.
                              
                                        شل سیلوراستاین
 
پ.ن۱:داشتم شعرهای شل سیلوراستاین رو می خوندم که یکی از
 
قشنگ ترین ها شو  گذاشتم رو وب.
 
پ.ن۲:خوشحال میشم شما هم اگه دوست داشتین یه شعر از خودتون
 
یا از هر شاعری که دوست داشتین برام بگید.
 
شاد باشید.
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:40 توسط سپیده| |

مردی که هر چه صدا بود با خود برداشت و برد

مردی را می شناسم که تمام صداهایی را که این یک سال اخیر شما شنیده اید از بر بودتنها دلخوشی اش به گمان من صداها بودند و تمام وقتش را به برداشتن صدا ها اختصاص می داد.او همیشه گوش تیز می کرد که صداها کی می آیند تا آنها را بر دارد و در نواری سیاه و پهن پنهان  کند.

من به او می گفتم"این پنهان کاری چه فایده ای دارد؟صدایی که برداشته ای فردا هزاران نفر خواهند شنید و آنها چه می دانند که تو چه عذابی کشیده ای برای برداشتن آن صدا."

می گفت "همه خیال می کنند که تنها صداست که می ماند اما من باور دارم که پشت آن صدا منم که می مانم.برداشتن یک صدا کجا و شنیدن آن کجا!تصمیم گرفته ام روزی تمام این صداها را بردار بکشم و سکوت،تنهاسکوت،را در آن نوار سیاه و پهن پنهان کنم و به آنها که می خواهند صدایی را بشنوند،سکوت هدیه کنم."

می گفتم"چرا می خواهی این کار را بکنی؟تو که از صدا خوشت می آید.اگر خوشت نمی آید چرا آنها را بردار می داری؟"

می گفت"چرا درک نمی کنی؟صدا بدون سکوت صدا نیست و سکوت بدون صدا،سکوت.من هر دو اینها را ضبط و ربط می کنم.می دانی،پایان روز وقتی که صداها را بر می دارم و کارم تمام می شود،دلم به حال صداهای برنداشته شده می سوزد.کاشکی می توانستم تمام صداها را بردارم و تمام سکوت ها را.آن وقت میان آنها می نشستم .هر وقت لازم می شد صدا و هر وقت لازم می شد سکوت.صدا و سکوت همیشه باید دم دست باشند."

من می گفتم"امام بیشتر آدمها از صدایی که بر میداری خوششان می آید،نه سکوتی که می خواهی به آنها هدیه کنی.آنهادلشان می خواهد از پنجره ی آن صداها به جایی نگاه کنند؛جایی که بتوانند از آن رد شوند و به جایی برسند."

می گفت"اشتباه همه آنها همین جاست.با صدا و از پنجره صدا،شاید،فقط شاید،بشود جایی را دید ولی اینکه با صدا،از آن رد شوند و به جایی برسند،نه نه!با صدا نمی شود،فقط  با سکوت؛سکوت صداها!"

می گفتم"بالاخره نفهمیدم پس چرا صداها را بر می داری و در آن نوار سیاه و پهن پنهان شان می کنی؟"

می گفت"پنهان شان می کنم تا شاید کسی بفهمد که سکوت تنها راه چاره است.خیال می کنی برای چه این همه صدا را بر دار می کشم؟برای اینکه سکوت را بشنوند و از پنجره اش جایی را بشنوند نه ببینند.جایی در سکوت که از سکوت شنیده می شود.من این را ثابت خواهم کرد."

فردای آن روز همانطور  شد که گفته بود.مردی را می شناسم شده بود مردی که می شناختم.

برگرفته از کتاب "این داستان را نخوانید"      نوشته کامران سحر خیز


پ.ن1:بالاخره متنی که قولشو داده بودم گذاشتم رو وب .نمی دونم خوشتون بیاد یا نه من که 

خیلی ازش خوشم اومد. میدونم که طولانیه و احتمالا خارج از حوصله شما

ولی ارزش یه بارخوندن  رو داره.

پ.ن2:شهادت امام حسین (ع) رو به همه تسلیت می گم.

پ.ن3:بالاخره بعد از دو ماه بارندگی مداوم با اومدن برف شهر ما هم "رو سفید "شد!

پ.ن4:این روزا با خودم فکر می کنم که چی میشد آدما به احترام سکوت دیگری ،گاهی سکوت می کردند سکوت.

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 23:32 توسط سپیده| |

او آمد

با لباس رنگی  یک دلقک

قرمز،زرد،آبی

با یک دماغ قرمز و بزرگ

و اشکهایی که برچهره اش نقاشی شده بود

اما جیبهای بزرگش پر از لبخند بود

که سخاوتمندانه به کودکان هدیه می داد

وقتی آمد کودکان سرخوش و خندان در میدان شهر به دور او حلقه زدند

او نمایش داد...

اما کسی نخندید!!!

اینبار او از ته دل گریه کرد

قطرات اشک با رنگهای روی صورتش در آمیخت

و کودکان دیدند که دلقک هم می تواند گریه کند.

 پ.ن:نظرتون در مورد این جمله چیه؟

"همه خیال می کنند که تنها صداست که می ماند ولی من باور دارم که پشت این صدا منم که

می مانم"این جمله رو تو یه کتاب خوندم شاید یه روز متن کاملش رو گذاشتم رو وب.

همیشه شاد باشید.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 21:56 توسط سپیده| |

زمستان بود که آمدی

برفهای سفید و خودنما

از شرم حضورت آب شدند

زمستان آن سال زودتر از همیشه رخت بر بست

تو تقویم ها نوشتند

بهار ،تابستان،پاییز ،بهار!

اما حالا  تقویم روی دیوار

زمستان،تابستان،پاییز ،زمستان!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 13:59 توسط سپیده| |

سرانجام دادگاه تشکیل شد

و حکم صادر شد:

اینکه تا ابد در زندان چشمان تو حبس باشم

و من بی هیچ دفاعی

آن را پذیرفتم!

 

پ.ن:قالب وبمو تغییر دادم البته قالب قبلی رو بیشتر دوست داشتم

ولی فک کردم گاهی تنوع خوبه.نظرتون در مورد این قالب چیه؟

تغییرش بدم یا نه؟رای با اکثریت!

این قالب چطور ؟تکرای هم نیست.

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 11:19 توسط سپیده| |

"سالن انتظار"

مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است.

می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی.

اصل قضیه این است.

از یک فلاسک قرمز چای می نوشد.

سالن انتظار خالی ست،همیشه خالی.

فکر می کند مردم وقت ندارند منتظر قطار بمانند.

بچه که بود انشایی نوشت در یک جمله.

نوشت:مقصدم خانه سالمندان است.

مردِ بی نام لبخند می زند.به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند

و به قطارهایی فکر می کندکه امروز از آنها جا مانده.

می گوید:شغل من نشستن روی نیمکت است.

شغل من جاماندن از قطارها

شغل من فراموش کردن نامم

                                                          " Aglaja Veterany "

                                                               " آگلایا وترانی"

پ.ن:این متن رو از کتاب "نقطه سرخط! "انتخاب کردم که گزیده ای

از داستانهای آلمانی و اروپایی .برگرادن علی عبدالهی...

من از داستانهای  این کتاب خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

شاد باشید.

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 21:23 توسط سپیده| |

لودیك فون بتهوون (1827 - 1770) یكی از مشهورترین و اسرارآمیزترین آهنگ سازان تاریخ در سن 57 سالگی در گذشت و رازی بزرگ را با خود به جهان دیگر برد. پس از مرگ وی نامه ای عاشقانه در وسایلش پیدا شد. این نامه خطاب به زنی ناشناس نوشته شده است كه بتهوون او را تنها با لقب "محبوب ابدی" خطاب كرده است.
شاید جهانیان هرگز نتوانند این زن اسرارآمیز را بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه این زن و بتهوون را دریابند.
نامه بتهوون تنها چیزی است كه از عشق او به جا مانده است. عشقی كه به اندازه موسیقی اش پر احساس بوده است، همان موسیقی پر احساسی كه بتهوون را پرآوازه كرد. آثاری مانند "سونات مهتاب" علاوه بر بسیاری از سمفونی های او به وضوح داستان غم انگیز رابطه ای را نشان می دهد كه هیچگاه آشكار نشد.


فرشته من، تمام هستی و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی كه تا قبل از فردا وضعیت جا و مكان تو مشخص نمی شود. چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینكه قربانی بگیرد ادامه پیدا كند؟ بدون اینكه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع را عوض كنی - اینكه من تماما به تو تعلق ندارم و تو هم نمی توانی تمام و كمال از آن من باشی؟
چه شگفت انگیز است! به زیبایی طبیعت كه همان عشق راستین است. بنگر تا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب می كند و به راستی حق با اوست. حكایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال كمال برسیم، دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.
بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافیها رها شده و به خودمان بپردازیم. بی گمان یكدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانیم آنچه را كه در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم. اگر در كنارم بودی هیچ گاه چنین افكاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسیاری در دل دارم كه باید به تو بگویم.
آه لحظه هایی هست كه حس می كنم سخن گفتن كافی نیست. شاد باش - ای تنها گنج واقعی من بمان - ای همه هستی من!
بدون شك خدایان آرامشی به ما ارزانتی خواهند داشت كه بهترین هدیه است.


ارادتمند تو، لودویگ
 
 
سونات مهتاب
برای دانلود نسخه اصلی این سونات (موومان اول)که تک نوازی پیانو میباشد، روی گزینه دانلود کلیک کنید.

Download

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 22:35 توسط سپیده| |

1

فصل مه و میوه های دل انگیز

آغوش گشوده کسی که در بلوغ جاری است از سمت آفتاب

همراه می شویم با خورشید که برکت می بخشد و پربار می کند

همراه می شویم با خوشه های انگور و تاک هایی که پیچیده اند بر سایه بان بام کاهگی

با میوه ها که مغزشان پرآب شده است وبارور

با جالیز شادمان و میوه های صدف مانند درختان فندق

با هسته های شیرین شان

ارمغانی برای شکفتن دوباره

و سر انجام گل ها و زنبور های عسل

با این گمان که روز های گرم را هرگز پایانی نیست

چرا که کندوی چسبناکشان از تابستان سرشار است

2

کجایت باید یافت؟

در خانه نشسته ای یا بر غله های بی تشویش

می رقصد گیسوانت نرم هماهنگ با باد و افشانی گندمزار

صدایی نیست در نشای نیمه کار

سرمست و مدهوش از عطر خشخاش ها

آنگاه که رد پای تو بر کرت ها گلها را برهم می تابد

بسان لحظه چیدن خوشه ها شکیبا و آرام و صبور شیار شخم را دنبال می کنی

سیب ها را می فشاری با چهره ای صبور

تو لحظه لحظه داری می نگری آخرین قطره های شهد را

3

ترانه های بهار کجایند

کجایند آه

تو ترانه ی دیگری داری به آنها میندیش

آنگاه که روز های رو به انتها را آبیاری می کنند بلند ابر ها

در ادراک دشتهای دروه شده گلگون

در ناله مگس های سوگوار

در میان درختان سر فراز بید

و در فرو رفتن زندگی و مرگ در تند باد های هستی

صدای دل انگیز بره های فربه از بلندای تپه و رود

و زیر خوانی جیرجیرک ها

و آواز سینه سرخی که از آنسوی دیوار باغ آوازش به گوش می رسد

و چلچله هایی که در عمق آسمان هیاهویی راه انداخته اند.

 

پ.ن۱:این شعر با شکوه از جمله معروفترین اشعار جان کیتس به شمار می رود. شعر در ابتدا با تصاویری کمابیش مبهم اما راوی فصل زیبای پاییز وتابستان آغاز می شود. تابستان و ببار نشستن میوه  تصویر برجسته ای است که شاعر آن را بسیار دقیق پرورده است....و سر انجام قطعه غم انگیز سوم که اندوه سرد زمستان را به روایت می نشیند.

ترجمه شعر و توضیحات  
محمد حسین بهرامیان
پ.ن۲:دوستای گلم در برابر همه لطف و محبتی که در روز تولدم  نسبت به من داشتید و این روز رو برام 
خاطره انگیز کردید خیلی ساده اما از صمیم قلب میگم:خیلی خیلی ممنون از اینجا تا آسمون.
  

 

 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 22:46 توسط سپیده| |

Design By : nightSelect.com